تبليغاتX
آتمن
ادبیات
 

باد خزان که می وزد

برگ برگ نگاهت میریزد

بر زمین دلتنگی هایم

بهار اما

هنگامی که غنچه ی لب هایت شکوفه می کند

نقش می بندد

بر خنده های کودکیم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 17:57  توسط صابرنباتی | 

مثل همیشه

می گذرم از کنار پنجره ات

عشوه می کنی و بی شتاب

چهره می دزدی

بوسه

روی انگشت های بسته ی من غنچه می شود

و نسیم

عطرش را

به تو تقدیم می کند

گشاده رو بخند

قلب من ، آشفته می شود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 0:20  توسط صابرنباتی | 

 

خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است


خار خشک از منت ابر بهار آسوده است


گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار


خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است


هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند


گر نخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است


پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است


گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است


کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق


غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است


هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار


از جفای مردمان در روزگار آسوده است

 
تا بود اشک روان از آتش غم بک نیست


برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است

 
شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی


صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است

 

"رهی معیری "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:11  توسط صابرنباتی | 

روزی به جای لعل و گوهر سنگریزه ای
بردم به زرگری که بر انگشتری نهد
 بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار
 آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد
زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست
وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست ؟
حیف آیدم ز حلقه زرین که این نگین
نا چیز و خوار مایه و بی قدر و بی بهاست
شایان دست مردم گوهرشناس نیست
درزیر پا فکن که بر انگشتری خطاست
 هر سنگ بد گوهر نه سزاوار زینت است
با زر سرخ ،سنگ سیه را چه نسبت است ؟
گفتم به خشم زرگر ظاهر پرست را
کای خواجه ،لعل ز آغوش سنگ خاست
ز آنرو گرانبهاست که همتای آن کم است
آری هر آنچه نیست فراوان گرانبهاست
وین سنگریزه ای که فراچنگ من بود
خوارش مبین که لعل گران سنگ من بود
روزی به کوهپایه من و سرو ناز من
بودیم ره سپر ،به خم کوچه باغ ها
این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق
لبریز کرد از می عشرت ایاغها
ناگاه چون پری زدگان آن پری فتاد
وز درد پا ز پویه و بازیگری فتاد
آسیمه سر دویدم و در بر گرفتمش
 کز دست رفت طاقتم از درد پای او
بر پای نازنین چو نکو بنگریستم
آگه شدم ز حادثه ی جانگزای او
دریافتم که پنجه آن ماه رنجه است
وز سنگریزه ای، بت من در شکنجه است
من خم شدم به چاره گری در برابر ش

و آن مه نهاد بر کف من پای نرم خویش
شستم به اشک پای وی و چاره ساختم
آن داغ رابه بوسه ی لبهای گرم خویش
 وین گوهری که در نظر سنگ ساده است
برپای ‌آن پری، چو رهی بوسه داده است

 

"رهی معیری"

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 22:16  توسط صابرنباتی | 

  شب آخر دوان دوان رفتم      

   تا ببینم به آخرین بارش

    نرم نرمک زدم به در انگشت  

    کردم از خواب ناز بیدارش

شب مهتابی غم انگیزی  

  ماه آهسته در چمیدن بود

اندکی سرد و اندکی دلکش  

  باد پاییز در وزیدن بود

آمد آسیمه سر برون ز اتاق 

   لرز لرزان و مست و برهنه پای

گفت با ناله وار آوایی   

 راستی رای رفتن است تو را ؟

مانده عریان برون ز جامه ی خواب 

   آن بر و بازوان و دوش سپید

و اندر آغوش ماهتاب خزان

    از دم باد سرد می لرزید

اشک سوزنده حلقه بسته به چشم  

  شرم بر گونه های سوزانش

تنگ بر گردنم حمایل کرد  

   ناگهان بازوان عریانش

لحظه ای دلبرانه ماند خموش   

 نگه خویش درنگاهم بست

آه دیدم که آن نگه می گفت  

  رشته ی وصل ما گسست گسست

گفتمش نازنین خداحافظ  

  لیک او خیره ماند وهیچ نگفت

موجی از گیسوان خود بگشود  

   و اندر آن رنج و درد را به نهفت

چهره ای روی چهره ای افتاد   

 طپش هر دو دل فزونتر شد

بازوانی فشرد و کرد رها  

  اشکی افتاد و چهره ای تر شد

 

"محمد علی اسلامی ندوشن "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 20:21  توسط صابرنباتی | 
 

نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی ٬ نه بر لبهای من آهی

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی

نه شام بی فروغم را ، نشانی از سحرگاهی

نیابد محفلم گرمی، نه از شمعی ،نه از جمعی

ندارد خاطرم الفت ، نه با مهری نه با ماهی

کیم من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان

نه آرامی ،نه امیدی ،نه همدردی ،نه همراهی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 8:42  توسط صابرنباتی | 
 
حلقه کردم دو دست در کمرش
 
بنهادم به روی سینه ؛ سرش
 
نفسش گرم و پیکرم لرزان
 
سخت می زد زشرم ؛ دل به برش
 
گفت آهسته زیر لب با ناز
 
آنکه مهرش به جان بود مانوس
 
بفشارم چنین به سینه ی خویش
 
لب من پیش روی توست ؛ ببوس
 
روی از برگ گل لطیف ترش
 
شد چو گل ؛ سرخ آتشین از شرم
 
تند زد بوسه ای به رویم و مرد
 
زیر سر پنجه ی هوس آزرم
 
اندر این حال بود کز سر شور
 
مست بود و نفس نفس می زد
 
نفس آتشین که شعله ی آن
 
به دلم آتش هوس می زد
 
خیره گشتم به چشم او ؛ می ریخت
 
آتش از نرگس هوسبارش
 
بود پیداکه انتظاری تلخ
 
می دهد سخت در دل آزارش
 
لب گرفتم برابر لب او
 
در هم آویخت شعله ی دو نفس
 
در دل هر نفس شراری بود
 
ز آتش التهاب و شور و هوس
 
ناگهان فشردم اندر بر
 
دست بردم به زیر غبغب او
 
بوسه ی آتشین من بنشست
 
در میان جهنم لب او
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 23:46  توسط صابرنباتی | 

 

سرش به سینه ی من بود و زلف پرشکنش

به دوش ریخته؛ چون خرمنی ز یاسمنش

چو مریمی که در آید؛ به جلوه در بر ماه

سپید می زد و می تافت تن ز پیرهنش

سبک به بازوی من تکیه داده از سر مهر

خموش بود و بگفتار ؛ چشم پر سخنش

دلش ز عشق گدازان و من چو او بگداز

گرفته دستش ومی سوختم ز سوختنش

خیال بود و بر او بوسه می زدم بخیال

چوگل که بوسه زند ماهتاب بر چمنش

امید رفته و دیرینه یار گم شده بود

که بخت ؛بار دگر رانده بود سوی منش

لبش به بوسه گرفتم شبی دراز و هنوز

چه نوش ها که به لب دارم از لب و دهنش

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:22  توسط صابرنباتی | 
 
شبها چو گرگ در پس دیوار روز ها
آرام خفته اند و دهان باز کرده اند
بر مرگ من که زمزمه ی صبح روشنم
آهنگ های شوم کهن ساز کرده اند
*****
می ترسم از شتاب تو ای شام زود رس
می ترسم از درنگ تو ای صبح دیریاب
می ترسم از درنگ
می ترسم از شتاب
*****
من هم شبی به شهر تو ره جستم ای هوس
من هم لبی به جام تو تر کردم ای گناه
زان لب هزار ناله فرو خفته در سکوت
زان شب هزار قصه فرو مرده در نگاه
*****
می ترسم از سیاهی شب های پر ملال
می ترسم از سپیدی روزان بی امید
می ترسم از سیاه
می ترسم از سفید
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:9  توسط صابرنباتی | 
 
 
کور کن چشم چراغ
 
تا که این هرزه به رخسار توصورت نکشد
 
بر لبم نه لب تبدار فریب
 
که هم آغوش تو ؛ داغ گنهی را بچشد
 
همچو خورشید هوس عریان شو
 
نام را باد گنه می روبد
 
امشب آغوش تمنا بگشا
 
حلقه ی ننگ به در می کوبد
 
 
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 16:6  توسط صابرنباتی |