تبليغاتX
آتمن
ادبیات

 

خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است


خار خشک از منت ابر بهار آسوده است


گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار


خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است


هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند


گر نخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است


پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است


گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است


کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق


غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است


هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار


از جفای مردمان در روزگار آسوده است

 
تا بود اشک روان از آتش غم بک نیست


برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است

 
شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی


صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است

 

"رهی معیری "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:11  توسط صابرنباتی | 

روزی به جای لعل و گوهر سنگریزه ای
بردم به زرگری که بر انگشتری نهد
 بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار
 آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد
زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست
وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست ؟
حیف آیدم ز حلقه زرین که این نگین
نا چیز و خوار مایه و بی قدر و بی بهاست
شایان دست مردم گوهرشناس نیست
درزیر پا فکن که بر انگشتری خطاست
 هر سنگ بد گوهر نه سزاوار زینت است
با زر سرخ ،سنگ سیه را چه نسبت است ؟
گفتم به خشم زرگر ظاهر پرست را
کای خواجه ،لعل ز آغوش سنگ خاست
ز آنرو گرانبهاست که همتای آن کم است
آری هر آنچه نیست فراوان گرانبهاست
وین سنگریزه ای که فراچنگ من بود
خوارش مبین که لعل گران سنگ من بود
روزی به کوهپایه من و سرو ناز من
بودیم ره سپر ،به خم کوچه باغ ها
این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق
لبریز کرد از می عشرت ایاغها
ناگاه چون پری زدگان آن پری فتاد
وز درد پا ز پویه و بازیگری فتاد
آسیمه سر دویدم و در بر گرفتمش
 کز دست رفت طاقتم از درد پای او
بر پای نازنین چو نکو بنگریستم
آگه شدم ز حادثه ی جانگزای او
دریافتم که پنجه آن ماه رنجه است
وز سنگریزه ای، بت من در شکنجه است
من خم شدم به چاره گری در برابر ش

و آن مه نهاد بر کف من پای نرم خویش
شستم به اشک پای وی و چاره ساختم
آن داغ رابه بوسه ی لبهای گرم خویش
 وین گوهری که در نظر سنگ ساده است
برپای ‌آن پری، چو رهی بوسه داده است

 

"رهی معیری"

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 22:16  توسط صابرنباتی |